نگاشته شده توسط: yas | دسامبر 11, 2007

ادبیات

حس جالبی بود یه آن با این 4 خط شعر حس کردم وسط کلاسم, همون کلاس طبقه سوم دبیرستان که خودمون رنگش کردیم, آبی آبی با ستاره های طلایی، نقره ای و معلم ادبیاتی که همیشه لبخند میزد .

 آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند

 آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقصد برساند

 آنكس كه بداند و نداند كه بداند او را ، خبرش كن كه در جهل نماند

 آنكس كه بداند و بداند كه بداند اسب خرد از گنبد مينا بدواند

نگاشته شده توسط: yas | دسامبر 6, 2007

استاد تنبل

استاد “مهندسی نرم دو”  غیر قابل اطمینان ترین استاد دانشگاه ماست  و همینطور تنبل ترین؛

 البته نا گفته نمونه که چون میدونه ما اگر قرار بود چیزی بشیم تا حالا شده بودیم اینطوریه،

حالا تصور کنید که ما  هفته قبل میان ترم نرم 2 داشتیم و همه قلبهامون تو دهنمون بود!

 این استاد 4 سال با یه سری سوال میان ترم میگرفت تا  جایی که ترم قبل نصف کلاس، سوالات رو داشتن و نصفی نداشتن و به خاطر همین موضوع کلی مشکل پیش اومد و استادم لج کرد و تقریبا 70-80 در صد رو انداخت! صبح همه استرسی بودن ولی من نمیدونم چرا نه استرس داشتم نه میترسیدم نه هیچی! و وقتی من اینطوریم یعنی رسما امیدی بهم نیست البته من عمرا به روی خودم بیارم بلکه با اعتماد به نفس میرم سر جلسه، تازه برای همه هم درس توضیح میدم ولی سر جلسه احتمال چرند نوشتن بالاست، دستور پخت قرمه سبزیم که بلد نیستم بنویسم پس همون چرت مینویسم و میره پی کارش.داشتم فکر میکردم که خوبه امتحان تستیه  که یهو یکی از بچه ها پرید جلوم که دختر خاله استاد! اس ام اس زده که استاد سوال در نیورده پس امتحان مالیده!

  این تنبلی  استاد که خیلی به من حال داد ولی بقیه میخواستن استاد رو خفه کنن چون یه میان ترم دیگه هم داشتن.

نگاشته شده توسط: yas | دسامبر 1, 2007

قسمت هایی از کتاب پاییز پدر سالار

مرگ او بود،با ردای توبه از جنس پارچه ی الیاف درختی لباس پوشیده بود و گل های زمین در شکاف های استخوانهایش و چشم های قدیمی و لرزان,در حدقه های درون تهی.مرگ در زمانی روی داده بود که او کم تر از همیشه آن را می خواست؛ همان زمان که که پس از چنان سالهای بسیار زیاد از خیال های بیهوده، تازه داشت می فهمید که انسان زندگی نمیکند، بلکه زندگی خود را به سر میرساند.(( خدا لعنت کند.انسان، فقط زنده است.انسان خیلی دیر یاد می گیرد که حتا مجلل ترین و به درد بخورترین زندگی ها هم فقط به نقطه ای می رسند که یاد می دهند چه گونه باید زندگی کرد.  

 ما زندگی را از طرفی میدیدیم که زندگی ژنرال نبود.طرف تهیدست ها با دنباله ای از برگ های زرد بی شمار بدبختی؛ ما و لحظه های دست نیافتنی خوشبختی که تخم های مرگ در آن،عشق را آلوده کرده بودند… اما همه اش عشق باقی می ماند،جناب ژنرال.

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 29, 2007

زبون بقیه

تازه گی ها من شدم زبون بقیه

 یادم اومده دیروز تولد بوده و باید تبریک میگفتم و یادم رفته, زنگ زدم بعد کلی تعریف و حال احوال پرسی از نی نی جدید خونه، که همه منتظرشن ،میگم ناهار بریم هایدا! یا بریم کندو یا پیتزا چی؟

میگه نه اینا واسه وقتیه که بیای تهران الان کیک میخوام و هیشکی! من رو دوست نداره هیشکی! واسم کیک نخرید!

منم مجبور شدم قول شرف بدم که تارسیدم تهران کیک بخرم و 2نفرو نصف !تایی با هم تولد بگیریم و حتی یه تیکه کیکم به بقیه ندیم!

 بعد به برادر گرام زنگولیدم که کیک خریدی ؟میگه تولد دیروز بود.  میگم جون من انقده حال میده امروز کیک بگیری، اگه نگیری………. اونم یه چششششششششششم به همین طولانی گفت.من اینجا شدم خواهر شوهر برادرام, نمیکنن خودشون به هم بگن.خوب عزیز من وقتی میدونی اون از کیک خوشش نمیاد بهش بگو که کیک دوست داری و باید واسه تولدت کیک بگیره. 

مامانم از همه بدتر, سر موضوعات عظیم من رو میندازه وسط ,منم مجبور میشم از چیزهایی که نمیدونم قضیشون چیه دفاع کنم؟!  خوب من چه میدونم زمین رعیتی چیه یا سبو چیه یا مالک ودسترنج چیه یا این قضیه اب ساعتی چیه اصلا؟

 خوب من چه میدونم بابا بزرگم ۵۰ سال قبل چی کار کرده ؟ یا نکرده؟

البته اکثرا خوب تموم میشه ولی جون من هم گرفته میشه. احساس میکنم مامانم داره من رو جایگزین خودش میکنه  حالا چرا من رو داره جای خودش با اون همه حس ششم و حدس های درستش قالب میکنه معلوم نیست؟  

پ.ن: ”پاییز پدر سالار” و همینطور خاطره دلبرکان غمگین من “رو خواندم و اگر حوصله و میانترم نرم ۲ اجازه بدن کتاب”خدای چیزهای کوچک” اثر آرونداتی روی  تصمیم دارم شروع کنم.

پ.ن۲:این لینک رو در مورد کتاب  خاطره دلبرکان…. بخوانید

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 26, 2007

وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز

اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم.

 چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.

اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.

خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.

خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم.

 هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم.

به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سلخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.

آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد.

 من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم .

پی نوشت:گیر دادم ،زیاد سخت نگیرید!

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 25, 2007

استفاده ابزاری

من تا تهرانم با برادر دومیم یا داریم دلقک بازی در میاریم ،یا داریم تو کامی من میچرخیم، یا اون داره هارد خودش رو تو درایو های من خالی میکنه(یادم باشه ازش بابت 20 گیگ فضا اجاره بگیرم) ،

یا داریم کامپیوترهامون رو با هم قاطی میکنیم، یا داریم به هم تیکه میندازیم، یا داریم با هم فیلم میبینیم که در اینصورت بقیه هیچی نمیفهمن و ما, 3 تا فیلم با هم دیدیم (به کمک کنترل) یا جفتمون ساکت یه جا نشستیم چون مامی جان گفته ساکت شید لطفا! یای دیگه ای وجود نداره!در هر حال ما با هم زیاد حرف نمیزنیم!بعد تا من پام رو از شهر میگذارم بیرون تلفن پشت تلفن! که از جانب ایشون به من میشه

دیروز زنگ زده، میگه چرا نمیای؟ میگم چی کار داری؟

میگه این بچه من به دنیا میاد عمش رو نمیبینه ها میگم اصلش رو بگو! میگه جون من بیا و شب پیش این مادر ِمنزل ما بمون, من باید شبها اداره بمونم, اونم تنها میترسه .میگم بیخیال من حوصله ندارم!میگه ای خواهر شوهر کثیف! ببینم هنوزم شبها غلت میزنی؟ میگم یکی ب غ ل دستم خ وابیده باشه نهیکم سکوت کرده بعد میگه والا تا جایی که من یادم میاد تا یکی به تو دست بزنه، حالا میخواد من باشم یا مامان همچین خودتی میکشی کنار که اگر حواست نباشه  رفتی تو دیوار، احیانا کی جرات کرده بغل دست بخوابه؟میگم اون روز صبح خوابم میومد مامان میخواست بیدارم کنه بعد اومد تو تختم خوابید که هی حرف بزنه من بیدار بشم بعد من اصلا غلت نزدم! دوباره سکوت میکنه میگه  تخت تو که یه نفرست بچه! میگم خوب آره !میگه داری از دست میریااا خوب قشنگ! تو که اندازه یه نصفه ادمی وقتی مامان پیشت خوابیده یعنی تختت دیگه جا نداشته و تو تو دیوار بودی وگرنه غلت میزدی  اصلا بیخیال حوصله ندارم ماه اخری بزنی زن و بچه من رو بکشی! تا یه ماه دیگه نیا که یهو تو رو در وایسی نمونم بگم بیای پیششون بعد خدافظی کرده دو دقیقه بعد خانمش SMSزده پاشو بیا من شبها تنها میمونم ! من یادم هست که تو  اصلا غلت نمیزنی.سرعت رو دارید؟ استفاده ابزاری هم به نظرم یعنی نگاه برادرم به من! ـ کتاب پاییز پدر سالار یا پاییز پیشوا گابریل گارسیا مارکز رو دارم میخوانم یعنی به معنای کامل کلمه یه کتاب پر از سیاهی! و تنهایی موقع خوندش انقدر توی تاریکی و ظلمتش میتوانی غرق بشی که وقتی سرت رو از خطوط کتاب بر میداری  احساس میکنی که تو تا الان توی سیاه چال بودی و الان تازه میتوانی اطرافت رو و نور های دور و برت رو ببینی.

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 22, 2007

حذف درس

چند روز پیش این حس بهم دست داد که من با خصلت سیریش! بودنم, که از اون ظهرهای جمعه ای که به بابای علی(برادر گرام شماره 1!)گیر میدام که باید بریم من ورق A4 میخوام یا پاک کن ,یافتمش! میتوانم برم واسه ترم آخر مهمان بگیرم به یه قبرستون! دیگه .رفتم از مسئولین اموزش بپرسم که میشه پروژه اخر رو مهمان شد یا نه؟  که بعد از گفتگو با تعدادی مسئول عسل! فهمیدیم هیچ منع قانونی نداره این وسطها یه سرم رفتم پیش مسئول اموزش بعد به من ذل زده میگه اسمت رو برد هست؟میگم والا نمیدونم!گفت نه تو برو ببین!!!!بیا.رفتم وسط فنی وایسادم و بُرد میخواندم و هی جای ندا رو خالی میکردم که کجایی ببینی من دیگه عادت بُرد خونی رو از دست دادم! یهو دیدم برد اول اسم اول فامیلی منه!بعد مسئول اموزش میگه کلی دنبالت گشتم! تو پروندتم شماره تلفن نداشتی, اومدم بگم خوب نامه مینوشتید که تا گفت 17 تا واحدت حذف میشه بنده ترجیح دادم لال بشم!چشهام اندازه شیشه عینک اقاهه شد! بعد دید الان میکشمش گفت خوب نمره هات نیومده منم که حذفت نکردم, هنوز! منم گفتم خسته نباشید.هیچی دیگه معلوم شد از اونجا که هر دانشگاه آزاد یه قانونی داره, واحد دماوندم برای اینکه نمرات رو بفرسته باید 300 نفر نمره هام رو امضا میکردن و من خیلی شاد بعد از امتحانا حتی واسه دفاع پام رو نذاشتم اونجا! هیچی دیگه صبح به صبح, یه زنگ به بچه های دماوند میزنم یه سر به آقاهه که ما وقع رو واسش توضییییییییح بدم!

تازه اینکه هنوز خوب! یکی از بچه های ورودی 82 که “مهندسی نرم 1 “رو سه ترم قبل پاس کرده بوده و الان ” مهندسی نرم2 ” با من داشت به خاطر اینکه “ذخیره و بازیابی” که پیش نیاز مهندسی نرم1 هست رو  پاس نکرده الان نرم یک و دوش رو حذف کردن با چنتا درس دیگه و چندتاشم تو کمسیون تشریف دارن!واقعا من از خدا کمال تشکر رو دارم که چشمهای کور مسئو لان را بعد از 3 ترم شفا داده است! من موندم این مدیر گروه تو اون دفترش چه نوع غلطی انجام میده!یکی بیاد جواب بده

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 13, 2007

پاک سازی

حس پاکسازی حس جالبیه یهو آدم هوس میکنه همه چیزو پاک کنه. بعضی از ادد های یاهو که یه وقتی برام مهم بودن که بدونم هستن یا نه و حالا اصلا برام ذره ای اهمیت ندارن و حتی ایگنور میشن و یا آدمهایی که از لحظه اول چت عزیزم جونم از دهنشون نمیفته و حالم رو بهم میزنن. یه سری از ای میل ها که قبلا ها! شاید 3-4 سال قبل هی بهشون سر میزدم و توی ذهنم نقش بسته بودن و حالا فراموش شدن.کامنت های افراد ناشناس توی 360 و کامنتهایی که روی فکرم جا خوش کردن.

یه سری لباسها که یا کادو بودن و یا باهاشون خاطره های گوگولی دارم و خستم کردن

چندتا برگه توی نوت بوک سرمه ای دوست داشتنیم که به زباله دونی!! پرتاب شدن. یه سری شماره توی فون بوک موبایلم که برای اینکه یادم بیاد مال کیه؟ باید چند ثانیه فکر کنم. یا کسانی که اصلا برام مهم نیست که شمارشون رو داشته باشم یا نداشته باشم.و یا شماره مزاحم هایی که برای مچ گیری سیو (save )شده بودن و الان اصلا برام مهم نیست کی مزاحم شده و کی نشده!!!!!!!همه اینا میدونی از چه لحظه ای شروع شد؟

از اون لحظه ای که خواستم یه سری sms رو پاک کنم.

sms هایی که از عمرشون چند روزی بیشتر نمیگذشت ولی رو ذهنم رژه میرفتن و 2 تا نوشته توی draftsکه از عمرشون بیش از یک سال و نیم میگذره و من عاشقانه  دوسشون دارم,چشمهام رو بستن و تمامشون رو پاک کردم  و یه نفس کشیدم یه نفس که تهش غم بود و بقیش شادیولی وقتی موبایلم خاموش و روشن شد میخواستم گوشی رو بزنم تو سرم!!!!!!! چون همشون سر جاشون بودن. سیم کارت من از نوع اولین سیم کارتهای شرکت مخابرات و نه تا به حال سوخته و نه گم شده و نه هیچ بلای دیگه سرش اومده و چون قدیمیه  از یه سری گوشی بالاتر نیمتوانن بخواننش ومن محکوم به داشتن یه گوشی مسخره ام و گاهی وقتها حافظه سیم کارتش قاطی میکنه و اس ام اس های پاک شده رو بر میگردونه, انگار نه انگار که پاک شدن و از بد روزگار !!!!!!!روز ثبت نامش برادر گرام فقط کارت شناسایی خودش همراهش بوده و سیم کارت خورده به نامش و عمرا وقت نداره بره شرکت مخابرات تا سیم کارت رو عوض کنه و تغییر نام بده. همه ی اینا به جهنم! آخه چرا دقیقا امروز که من اینهمه به سختی اونها رو پاک کردم این باید قاطی میکرد.  پی نوشت:خوشحالم اون دو تای توی درف پاک نشد 100 سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز رو خواندم,به نظرم خوب بود،یه کتاب پر از اتفاق.

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 9, 2007

گاهی وقتها

اوضاع بدک نیست.میرم دانشکاه میام خونه.میرم کلاس زبان میام خونه.میرم خرید لباس و دست خالی میام خونه.میرم سوپر مارکت ولی فقط چی توز موتوری! چشمم رو میگیره و دست خالی بر میگردم خونه.میرم رستوران نگاه میکنم و دقیقا برعکس اونی که میخوام سفارش میدم ومیگیرم و میام خونه.میرم بوفه دانشگاه ولی حتی 2 دقیقه نمیتوانم اونجا وایسم تا ناهارم رو که مثل همه این 3 سال بیسکوییت و آب میوه است بخورم, پس میزنم بیرون.میخوام برم سینما ولی نمیشه.احساس میکنم دارم فرار میکنم.کتاب میخوانم کتاب میخوانم و کتاب میخوانم, 600 صفحه توی روز,اگر دانشگاه برم 45 صفحه رفت 45 صفحه برگشت و بقیه روز.1 سال تو دو تا دانشگاه مختلف بودم ولی به اندازه الان که دانشگاه خودمم تک نیفتاده بودم, برام جالبه.بیشتر مواقع صندلی کناریم توی سرویس خالیه اینم برام جالبه.با کسی بیش از یک دقیقه نمیخوام حرف بزنم,اینم واسه من حراف جالبه.کل کل با اساتید رو تعطیل کردم که اینم از عجایبه.دلم میخواد با یکی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم شایدم برم بیرون, ولی فقط یه نفره که ادم این حرفهای توی ذهن  منه,خیلی بد بود وقتی امروز فهمیدم اونم دیگه نباید باشه.حالا شدم خودم*خودم=خودم => 1*1=1خیلی مسخره است، مثل اینکه توی کویری هستی که فقط یه درخت داره ،و تو به امیدش بگردی و بگردی و تا درخته رو از دور دیدی و دلت از وجودش گرم شد, ببینی حرکت کرده و با سرعت نور ازت دور شده و تو موندی و خودت و جای اولت و کویر قبلی.

دلم هوای اتاقم رو کرده هوای پتوی صورتی عزیزم و سقف سفید بالای سرم تا بهش ذل بزنم, دلم تنهایی میخواد و  سکوووووووووووووووووووووووووووت و بعدش کلی شور و اشتیاق و…

 


 

یه وقتهایی یه دوره هاییبرایت هیچ فرقی ندارهکدوم طرفی بپیچی و بری. الان که فکر میکنم میبینم این وقتها وجود بابام خیلی خوب بود.دستم رو میگرفت میگفت اینوریه.

 فعلا که علی!!!!مونده و حوضش!!!!!

 

نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 7, 2007

22 سالگی

سلام ستاره کوچولوی من

امروز 22 ساله میشیم

تولدت مبارک

  

پ ن: از عدد 2 خوشم میاد پس احتمالا از 22 سالگی هم لذت خواهم برد

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها