این چند وقته شبها که از دانشگاه بر میگردم همیشه نم نم بارون میزنه,با این که خسته ام و دوست دارم زود برسم خونه ولی یه لحظه های دوست دارم توی بارون وایسم و بارون بخوره تو صورتم <کاش نم نم امروز تند تر بود>![]()
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سر حلقه ی رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بردلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می کندش ام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش
![]()
همه ی ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم:که از آن لبریز شویم که بوسه ی یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم,ملایمت عشقی فنا ناپذیر را تجربه کنیم.زنده بودن یعنی دیده شدن,یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت:هیچ کس از این قانون مستثنی نیست.حتی خدا
,خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است,چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند.
کتاب خدا چیزی جز نتیجه تلاش های خدا نیست.تلاش خارج از محدوده عقل ما. حتی توسط من و تو.خدا همه چیز را برای جلب توجه ما به سوی خودش مناسب میداند.از دستگاه های بزرگ طوفان تا صدای آرام گریه یک نوزاد.خدا درزینت شاهانه ناچیز است. خدا در خواب یک نوزاد بی کران است بی کران.
یه بعد الظهر حدودای یک سال قبل که علی تازه همه چیز رو دقیق میگفت و با صدای آروم جواب سوالامون رو میداد ,من خواب بودم یعنی نصف روحم تو بدنم بود نصفش رو هوا یه دفعه دیدم یه چیز افتاد روم فکر کردم بابای علی که دستشو گذاشته روم و پشت سرشم موژه بود که پشت هم میخورد به صورتم منم شاکی شدم و بیخیال شونصد سال بزرگتر بودن
و گفتم آخه کدوم گوریلی
تا حالا این طوری بیدارت کرده که سر من در میاری,جواب نیومد چشمم رو باز کردم دیدم علی
که نصف بدنش رو من و با تعجب گفت گوریل؟آخ اخ یک آبرو ریزی راه انداخت از اون روز به هر کس میرسید میگفت گوریل
بعد یک سال دوباره یادش اومده و اگر هم بگن وای وای کی این حرف بد رو یادت داده ؟میگه یاسی”میخوام موهامو بکنم”![]()