نگاشته شده توسط: yas | ژوئن 14, 2007

فرجه های ارشد!

فرجه ها شروع شده ولی من اصلا حوصله درس ندارم , هر روز میگم فردا, ولی نمیدونم این فردا چرا نمیاد!

آخرین جلسه شبکه از 8 صبح تا 4.5 کلاس داشتیم.

از ساعت 11 شروع کردیم به غر غر کردن که واییییییییی ما دیگه نمیفهمیم و هی 5 ثانیه یه بار یکی بلند میشد همه MP3ها رو چک میکرد که ببینه شارژشون یهو  تموم نشده باشه و خدای نکرده ما ثانیه ای از صدای استاد و درس رو از دست ندیم,حالا خوب بود فقط 3 نفر گذاشته بودیم, و هی کلاس رو میریختیم به هم.

سر 12 با جیغ و ویغ کلاس تموم شد و همه داشتن به جونمون دعای خیر میکردن که استاد اومده میگه شما 3 تا وایسید با هاتون کار دارم  .

همه رو از کلاس کرد بیرون و در کلاس رو بست  , من که گفتم الان میگه یا بقیه ساعات رو خفه میشید یا میندازمتون بیرون که دیدم اومده میگه شما از بهترین دانشجوهای این دانشگاه هستید  و با کمی تلاش(افعال معکوس) میتونید ارشد یه جای خوب قبول بشید  و کلی امیدوارمون کرد و منم باز با اعتماد به نفس گفتم من IT میخونم  ,تمام 1 ساعت ناهار رو با ما حرف زد و بعدش یه ربع بهمون وقت داد بریم ناهار بخوریم و زود برگردیم(حیف اون همه تلاش برای تعطیلی کلاس ).

فرداش با اعتماد به نفس رفتم پارسه و پوران پژوهش و هر دو من رو کوبوندن توی دیوار که تو بیجا میکنی میخوای IT بخونی و شانس IT  5 برابر کمتر از computer هست , البته پوران پژوهش یکم توضیح داد ولی پارسه که فقط مونده بود منو بزنه  ,بعدم احساس میکرد هرچی هاپ هاپ تر باشه بهتره، مردک .

نتیجه همه اینکارها این شد که من که دلم به خوندن 11 تا درس خوش بود، الان باید 17 تا درس بخونم و الان توی شُکم  و انقدر واسه ارشد استرس دارم و فکر و خیال که نمیتونم درسهای عادیمم بخونم.

کلاً موضوع اینکه الان یکی باید با چماق بالا سرم وایسه بگه بخون بخون .

یه موضوع مهم دیگم هستش, کسی نمیاد به من توی ترجمه کمک کنه؟من بچه خوبیما .یکی بیاد کمک، دیگه .


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها