فرجه ها شروع شده ولی من اصلا حوصله درس ندارم
, هر روز میگم فردا, ولی نمیدونم این فردا چرا نمیاد!
آخرین جلسه شبکه از 8 صبح تا 4.5 کلاس داشتیم.
از ساعت 11 شروع کردیم به غر غر کردن که واییییییییی ما دیگه نمیفهمیم و هی 5 ثانیه یه بار یکی بلند میشد همه MP3ها رو چک میکرد که ببینه شارژشون یهو تموم نشده باشه و خدای نکرده ما ثانیه ای از صدای استاد و درس رو از دست ندیم,حالا خوب بود فقط 3 نفر گذاشته بودیم, و هی کلاس رو میریختیم به هم.
سر 12 با جیغ و ویغ
کلاس تموم شد و همه داشتن به جونمون دعای خیر میکردن که استاد اومده میگه شما 3 تا وایسید با هاتون کار دارم
.
همه رو از کلاس کرد بیرون و در کلاس رو بست
, من که گفتم الان میگه یا بقیه ساعات رو خفه میشید یا میندازمتون بیرون که دیدم اومده میگه شما از بهترین دانشجوهای این دانشگاه هستید
و با کمی تلاش(افعال معکوس) میتونید ارشد یه جای خوب قبول بشید
و کلی امیدوارمون کرد و منم باز با اعتماد به نفس گفتم من IT میخونم
,تمام 1 ساعت ناهار رو با ما حرف زد و بعدش یه ربع بهمون وقت داد بریم ناهار بخوریم و زود برگردیم(حیف اون همه تلاش برای تعطیلی کلاس
).
فرداش با اعتماد به نفس رفتم پارسه و پوران پژوهش و هر دو من رو کوبوندن توی دیوار
که تو بیجا میکنی میخوای IT بخونی و شانس IT 5 برابر کمتر از computer هست
, البته پوران پژوهش یکم توضیح داد ولی پارسه که فقط مونده بود منو بزنه
,بعدم احساس میکرد هرچی هاپ هاپ تر باشه بهتره، مردک .
نتیجه همه اینکارها این شد که من که دلم به خوندن 11 تا درس خوش بود، الان باید 17 تا درس بخونم و الان توی شُکم
و انقدر واسه ارشد استرس دارم و فکر و خیال که نمیتونم درسهای عادیمم بخونم.
کلاً موضوع اینکه الان یکی باید با چماق بالا سرم وایسه بگه بخون بخون
.
یه موضوع مهم دیگم هستش, کسی نمیاد به من توی ترجمه کمک کنه؟من بچه خوبیما
.یکی بیاد کمک، دیگه
.