نگاشته شده توسط: yas | جولای 15, 2007

دوباره استرس قبل از هر ترم

SPK گوشی تلفن رو میزنم

8 تا شماره رو میگیرم و پشت سرش صدای بوق اشغال.

انگشتام مثل اینکه کار همیشگیشون باشه میرن روی دکمه های flash  و redial

و هی بوق اشغال تکرار میشه, کتاب مربوط به تحقیق جلوم بازه و دارم تند تند مرورش میکنم,

انگشتام دارن به کار خودشون ادامه میدن و ولی گوشهام فقط همون جواب قبلی یعنی بوق اشغال رو دریافت میکنن,

با همه این حرفها دارم توی ذهنم مرور میکنم که یادم نره فردا صبح برای ثبت نام  کلاس زبان از کشوم پول بردارم,

تکلیف ندارم چون جلسه قبل امتحان بود.وای چقدر خوبه که من بعد از 10 سال دوباره دارم میرم کلاس زبان و این سد جلو من و زبان رو شکستم

اوه یادم باشه شب به دوستم زنگ بزنم تا ادرس خونمون رو بدم که فردا ظهر اینجا باشه تا 2-3 با هم تحقیق رو تموم کنیم و تحویل بدیم,

تا جمعم که پره , شنبه برم بانک و پول بگیرم تا بعد الظهرش یا فرداش برم پارسه برای ثبت نام و درس خوندن برای 8 ماه رو شروع کنم,

یادم باشه به بهار بگم ببینم این کلاس نقاشی چی شد؟ البته بهتره یا قرار برای سینما بگذاریم با اون و هانسی.

بوق اشغال ادامه داره نگاهم میفته به اتاقم و یادم میاد که قبل از هرکاری باید اینجا رو جمع کنم.

بوق آزاد, گوشی رو بر میدارم.

سلام

-سلام,ظهرتون به خیر, یه نامه مذاکره ای داشتم میخواستم بدونم جوابش رو دادن؟گفتن باید آقای جاسبی نظر بده!

هنوز حرفم تموم نشده که میگه نام دانشجو؟

اسم و فامیلم رو میگم اونطرف 2-3 نفر دارم حرف میزنن میگه هنوز جوابی نیومده! آخر هفته دوباره زنگ بزنید احتمالا جواب میاد.

میگم مطمئنید؟ الان یک ماه و نیم تا 2 ماه  هست که میگذره؟

میگه از کدوم دانشگاه؟

میگم از میبد برای…

هنوز مقصد رو نگفتم میگه نمیشه حتی اگر جواب بیاد ما اجازه موافقت نداریم

میگم چرا؟میگه یه لیست از 41 دانشگاه داریم که در تنها در صورت موافقت رئیس دانشگاه اجازه مهمان یا انتقال داده میشه.

میگم یعنی چی؟من هر ترم این مشکل رو با رئیس دانشگاه دارم ولی نامه رو از سازمان میدادن بعد ما اونطرف صحبت میکردیم!(البته همیشه من رو تا سر حد جیغ و گریه میرسونن)

میگه نه باید حتما نامه رئیس دانشگاه با دست خط و امضاش باشه و بیارینش سازمان.

مرسی خدافظ.

زنگ میزنم به ندا که ببینه رئیس دانشگاه رو میتونه پیدا کنه؟پشتخط کاملا شکه است میگه یاسی تو رو خدا نه؟ دیگه نمیخوام تنها بمونیم , چی کار کنم؟ میگم دست من نیست بدو زارع رو پیدا کن.

زنگ میزنم به بابای جوجو(خواهر زادم) نیم ساعتی واسش توضیح میدم و میگم اون دوستتون هنوز میبده؟میگه اومده دانشگاه یزد ولی من الان به همه دوستام زنگ میزنم.اونم شکه است میگه دوباره یعنی برگردی؟میخوای چی کار کنی؟میدونه من یهو میزنم همه چیز رو داغون میکنم.میگه نری انصراف بدیا!!!!!!!!! صبر کن.

به ندا زنگ زدم ولی صداش خفست میگه رفتن واسه نهار و نماز الان دوباره میرم دم اتاقش .

سرم داره میترکه.

به مامان میگم من اخرش اینا رو خفه میکنم , یکذره به شرایط من فکر نمیکنن.

دیگه دارم خفه میشم.

در عرض کمتر از5 دقیقه همه زندگی و برنامه ریزی یک سالم میره تو سطل زباله.

قاطی کاغذ باطله ها

مچاله شدی توی سطل

حالا طرح بعدی

گرممه و دارم خفه میشم هی میگم گرمه و مامان هی میگه هم کولر روشن هم پنکه من دارم قندیل میبندم, بیا یکم آب قند بخور.

پی نوشت:ندا زنگ زد و گفت رفته پیش رئیس و اون گفته این نامه سازمانه و من کاری نکردم! ندا هم دیده داره الکی حرف میزنه تا از گردن خودش باز کنه پس گفته شما فقط بگو کی دوستم بیاد، دوباره یه سفر به یزد در پیش رو دارم.


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها