نگاشته شده توسط: yas | جولای 29, 2007

خوابگاه

توی کوپه  قطار همه هم سن و سال بودیم بجز یه خانم شیرازی که داشت با دخترش برای انجام دادن  کارهای ترم تابستان دخترش میومدن یزد, اولین شیرازی بود که نرفت رو اعصاب من و خیلی هم دوست داشتنی به نظر میومد.

2 ثانیه ای تصمیم گرفتم به جای اینکه برم یزد برم میبد و 5 نفر دیگه که توی کوپه بودن گفتن که خوابهاشون سبک و من رو بیدار میکنن ,نشون به اون نشون که من صبح که داشتم میرفتم همه خواب بودن

تازه جالب ترین قسمتش اونجا بود که من رو مجبور کردن که طبقه پایین تخت ها بخوابم تا  راحت بتونن بیدارم کنن ولی نصفه شب اون خانم که تخت روبرویی من خوابیده بود حالش بد شود و بنده خدا توی خواب به خاطر صدای شدید کشیده شدن دو تا اهن رو ی هم بلند شده بود و لا الله الا الله میگفت  و فکر کرده بود زلزله شدم و بین آهنها گیر کرده و این وسط فقط من و یکی دیگه از دخترها بیدار شدیم و بقیه حرکتم نکردن چه برسه به بیدار شدن.

نصفه شب خیلی حال داد که 6 تا واگن رو رفتم عقب و دکتر بیچاره رو بیدار کردم و چنتا قرص ازش گرفتم

توی راه رفت و بگشت حداقل 6آقا رو ترسوندم و خودم هم سکته کردم  

بامزگیش اونجا بود که من میتونستم یه جیغ فسقلی بزنم ولی اونها که روشون نمیشدJ

صبحم با سلام و  صلوات با یه رنو که تاکسی بود و رانندش تنها راننده ای بود که حق ورود به دانشگاه را داشت رسیدم دانشگاه , تصور کنید 4 صبح برسید دانشگاه در حالی که نمی دونید کجا باید برید, خودم رو کشتم تا ندا رو یافتم, بچه خواب بود.

بعله اصلا تعجب نکنید دانشگاه قشنگمون ترم تابستونی مهمان نداد و بچه ها مجبور هستن برن میبد.

اولین بار بود که میرفتم خوابگاه, بچه ها برای تابستان حتی به خودشون زحمت نداده بودن که تشک بیارن و هر 3 تا شون رو ی زمین روی یه زیر اندازه ساده خوابیده بودن, هر ثانیه ای که من میومدم به بالشت ندا عادت کنم یکی زنگ میزد و میپرسید  رسیدی؟ نرسیدی؟ کی میای یزد؟ خوابگاه  رفتی چرا؟ تا شارژ موبایل من تموم شود  و من شارژر به دست دور اون اتاق فسقلی میگشتم دنبال پیریز تا به مامانم بگم من رسیدم. دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم آخر سر رفتم تو راهرو و با چشمهای بسته زنگولیدم خونه.

بعدم بیهوش شدم تا اینکه یکی پامو له کرد.

فکر کنید با لباس توی خونه توی یه محوطه بزرگ قدم بزنید و کلی آدم دیگه هم اونجا باشن و شما رو ببینن, کلا خوابگاه جای دوست داشتنی نیست, بخصوص برای آدمهایی مثل من که خونه و محل زندگیشون به شدت واسشون مهم و روشون کلی تاثیر میذاره, به هر حال صبح وقتی همه بیدار شدن یعنی ساعت 7:15 من بالشت به بغل   تازه سعی میکردم آدمها رو از هم تشخیص بدم. تا اینکه ندا با یه ماگ کافی میت بزرگ سعی کرد من رو بیدار کنه و این صبحونه من بودJ البته با کمی بیسکوییت.

ادامه دارد……


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها