اوضاع بدک نیست.میرم دانشکاه میام خونه.میرم کلاس زبان میام خونه.میرم خرید لباس و دست خالی میام خونه.میرم سوپر مارکت ولی فقط چی توز موتوری! چشمم رو میگیره و دست خالی بر میگردم خونه.میرم رستوران نگاه میکنم و دقیقا برعکس اونی که میخوام سفارش میدم ومیگیرم و میام خونه.میرم بوفه دانشگاه ولی حتی 2 دقیقه نمیتوانم اونجا وایسم تا ناهارم رو که مثل همه این 3 سال بیسکوییت و آب میوه است بخورم, پس میزنم بیرون.میخوام برم سینما ولی نمیشه.احساس میکنم دارم فرار میکنم.کتاب میخوانم کتاب میخوانم و کتاب میخوانم, 600 صفحه توی روز,اگر دانشگاه برم 45 صفحه رفت 45 صفحه برگشت و بقیه روز.1 سال تو دو تا دانشگاه مختلف بودم ولی به اندازه الان که دانشگاه خودمم تک نیفتاده بودم, برام جالبه.بیشتر مواقع صندلی کناریم توی سرویس خالیه اینم برام جالبه.با کسی بیش از یک دقیقه نمیخوام حرف بزنم,اینم واسه من حراف جالبه.کل کل با اساتید رو تعطیل کردم که اینم از عجایبه.دلم میخواد با یکی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم شایدم برم بیرون, ولی فقط یه نفره که ادم این حرفهای توی ذهن منه,خیلی بد بود وقتی امروز فهمیدم اونم دیگه نباید باشه.حالا شدم خودم*خودم=خودم => 1*1=1خیلی مسخره است، مثل اینکه توی کویری هستی که فقط یه درخت داره ،و تو به امیدش بگردی و بگردی و تا درخته رو از دور دیدی و دلت از وجودش گرم شد, ببینی حرکت کرده و با سرعت نور ازت دور شده و تو موندی و خودت و جای اولت و کویر قبلی.
دلم هوای اتاقم رو کرده هوای پتوی صورتی عزیزم و سقف سفید بالای سرم تا بهش ذل بزنم, دلم تنهایی میخواد و سکوووووووووووووووووووووووووووت و بعدش کلی شور و اشتیاق و…
یه وقتهایی یه دوره هاییبرایت هیچ فرقی ندارهکدوم طرفی بپیچی و بری. الان که فکر میکنم میبینم این وقتها وجود بابام خیلی خوب بود.دستم رو میگرفت میگفت اینوریه.
فعلا که علی!!!!مونده و حوضش!!!!!