نگاشته شده توسط: yas | نوامبر 29, 2007

زبون بقیه

تازه گی ها من شدم زبون بقیه

 یادم اومده دیروز تولد بوده و باید تبریک میگفتم و یادم رفته, زنگ زدم بعد کلی تعریف و حال احوال پرسی از نی نی جدید خونه، که همه منتظرشن ،میگم ناهار بریم هایدا! یا بریم کندو یا پیتزا چی؟

میگه نه اینا واسه وقتیه که بیای تهران الان کیک میخوام و هیشکی! من رو دوست نداره هیشکی! واسم کیک نخرید!

منم مجبور شدم قول شرف بدم که تارسیدم تهران کیک بخرم و 2نفرو نصف !تایی با هم تولد بگیریم و حتی یه تیکه کیکم به بقیه ندیم!

 بعد به برادر گرام زنگولیدم که کیک خریدی ؟میگه تولد دیروز بود.  میگم جون من انقده حال میده امروز کیک بگیری، اگه نگیری………. اونم یه چششششششششششم به همین طولانی گفت.من اینجا شدم خواهر شوهر برادرام, نمیکنن خودشون به هم بگن.خوب عزیز من وقتی میدونی اون از کیک خوشش نمیاد بهش بگو که کیک دوست داری و باید واسه تولدت کیک بگیره. 

مامانم از همه بدتر, سر موضوعات عظیم من رو میندازه وسط ,منم مجبور میشم از چیزهایی که نمیدونم قضیشون چیه دفاع کنم؟!  خوب من چه میدونم زمین رعیتی چیه یا سبو چیه یا مالک ودسترنج چیه یا این قضیه اب ساعتی چیه اصلا؟

 خوب من چه میدونم بابا بزرگم ۵۰ سال قبل چی کار کرده ؟ یا نکرده؟

البته اکثرا خوب تموم میشه ولی جون من هم گرفته میشه. احساس میکنم مامانم داره من رو جایگزین خودش میکنه  حالا چرا من رو داره جای خودش با اون همه حس ششم و حدس های درستش قالب میکنه معلوم نیست؟  

پ.ن: ”پاییز پدر سالار” و همینطور خاطره دلبرکان غمگین من “رو خواندم و اگر حوصله و میانترم نرم ۲ اجازه بدن کتاب”خدای چیزهای کوچک” اثر آرونداتی روی  تصمیم دارم شروع کنم.

پ.ن۲:این لینک رو در مورد کتاب  خاطره دلبرکان…. بخوانید


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها