مرگ او بود،با ردای توبه از جنس پارچه ی الیاف درختی لباس پوشیده بود و گل های زمین در شکاف های استخوانهایش و چشم های قدیمی و لرزان,در حدقه های درون تهی.مرگ در زمانی روی داده بود که او کم تر از همیشه آن را می خواست؛ همان زمان که که پس از چنان سالهای بسیار زیاد از خیال های بیهوده، تازه داشت می فهمید که انسان زندگی نمیکند، بلکه زندگی خود را به سر میرساند.(( خدا لعنت کند.انسان، فقط زنده است.انسان خیلی دیر یاد می گیرد که حتا مجلل ترین و به درد بخورترین زندگی ها هم فقط به نقطه ای می رسند که یاد می دهند چه گونه باید زندگی کرد.
ما زندگی را از طرفی میدیدیم که زندگی ژنرال نبود.طرف تهیدست ها با دنباله ای از برگ های زرد بی شمار بدبختی؛ ما و لحظه های دست نیافتنی خوشبختی که تخم های مرگ در آن،عشق را آلوده کرده بودند… اما همه اش عشق باقی می ماند،جناب ژنرال.