نمیدونم اوضوعی که دو سه ماهه با ذهنم بازی میکنه و شده دغدغم رو چطوری بگم.من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدن و به نسبت مذهبی هم هستم,قبلا هر وقت کسی ازم در مورد اعتقاداتم سوال میکرد که مثلا نظرت در مورد فلان موضوع چیه منم نظرم رو رک و پوست کنده میگفتم ولی دیدم اینا واسم شد ه یه سری حرف!نه اینکه بهش عمل نکنما,بلکه کلا یه جوری شده که بقیه فکر میکنن من مثلا مریم مقدسم در حالی که اینطوری نیست و منم ادمم و ممکنه خطا داشته باشم و یا حتی بیفتم در مسیری که بهش میگن گناه,بعضی کارها رو یکی از من بپرسه میگم انجام نمیدم و ال وبل ولی دلیل نمیشه این یه چیز قطعی باشه,من تو ذهنم 20 رو میگیرم که حداقل قبول بشم!اگر کاری توی نگاهم گناه پس تا جایی که توان داشته باشم انجامش نمیدم. منم آدمم در حالی که خیلی ها فکر میکنن از سنگم و ممکنه همون کار رو که گفتم نه انجامش نمیدم یه جا انجام بدم ,البته خدایی نه هر کاریا منظورم یه سری برخوردهاست که انگار برای بقیه عادی عادی شده.چند وقتیه که دیگه به کسی سر اعتقاداتم جواب نمیدم!کسی اگر میخواد من رو بشناسه باید ببینه چطوری رفتار میکنم و از رفتارم قضاوت کنه, با این وجود چند وقت پیش از یکی از دوستام شنیدم که گفت با این همه ادعا چرا همه 360 تو پسرن!تا اون موقع خودمم اصلا حواسم به این موضوع نبود چون واقعا دوستای دخترم 360 نداشتن پس لیستم دختر نداشت ولی این دلیل نمیشد که کسی بخواد بهم اینطوری بگه!در حالی که این دوستم با من ارتباط نزدیکی داشت و من هیچ وقت باهاش سر این مسائل بحث نکرده بودم و همیشه به یه آره یا نه اکتفا کرده بودم. ولی موندم که چطوری روم قضاوت کرد,یعنی واقعا فکر کرد من میتوانم خیلی راحت با هر پسری که از کنارم رد میشه دوست بشم؟ و …….. کلا از اون روز شکه شدم.حس بدی بود. با این همه قول و قراری که با خودم گذاشتم بازم وقتی یکی بخواد به هر طریقی باهام دوست بشه جبهه میگیرم و مذهبی بودنم رو میگیرم جلوم تا ازم دور بشه,چون واقعا تنها دلیلش همونه, من با پسرهای فامیلمونم خیلی راحتم! میگم میخندم سر به سرشون میذارم و هزار کوفت و زهر مار دیگه ومشکلی با اونها ندارم ولی نمیدونم چرا واسه بقیه عجیبه که من با اونها راحتم ولی جلو بقیه پسرها جبهه میگیرم !دلیلش خیلی سادست، اونها هیچ وقت پاشون رو از گلیمشون دراز تر نمیکنن ولی بقیه اینطور نیستن,نگید که هستن که نمیتوانم قبول کنم و باور کنم ادمهایی که سر راه من سبز میشن همه بچه های خوبی هستن و فقط میخوان من واسشون یه دوست عادی باشم.اگر کسی اینطوری باشه و بتونه اعتماد من! رو جلب کنه منم مثل یه دوست عادی باهاش برخورد میکنم و این به نظرم مشکلی نداره.
همه این وراجی ها و این حرفهای تیکه تیکه واسه اینکه میخواستم بگم, به خودم بگم که کلا دیگه در هیچ موضوعی ادعایی ندارم و همه چیز خلاصه میشه با اینکه دلم میخواد یادلم نمیخواد حالا بماند که دلم بر چه اساسی تصمیم میگیره.

!!!!!,حالا ساعت چنده؟ 10 شب
و مرغداری هم خارج از شهر بود
از بس که هوا مرطوب بود و گرم و بو میداد ،ولی تا جوجه ها رو دیدم یادم رفت البته ناگفته نماند که اولش واسم خط و نشون کشیدن که باید کفشام رو بزنم تو مایع زد عفونی کننده و نرم وسط سالن بین جوجه ها چون هنوز واکسن نزدن و بیماری های عادی رو زود میگیرن, تقریبا به من گفتن میکروب
ولی من که به روی خودم نیوردم !!!



