نگاشته شده توسط: yas | اکتبر 29, 2007

دغدغه

نمیدونم اوضوعی که دو سه ماهه با ذهنم بازی میکنه و شده دغدغم رو چطوری بگم.من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدن و به نسبت مذهبی هم هستم,قبلا هر وقت کسی ازم در مورد اعتقاداتم  سوال میکرد که مثلا نظرت در مورد فلان موضوع چیه منم نظرم رو رک و پوست کنده میگفتم ولی دیدم اینا واسم شد ه یه سری حرف!نه اینکه بهش عمل نکنما,بلکه کلا یه جوری شده که بقیه فکر میکنن من مثلا مریم مقدسم در حالی که اینطوری نیست و منم ادمم و ممکنه خطا داشته باشم و یا حتی بیفتم در مسیری که بهش میگن گناه,بعضی کارها رو یکی از من بپرسه میگم انجام نمیدم و ال وبل ولی دلیل نمیشه این یه چیز قطعی باشه,من تو ذهنم 20 رو میگیرم که حداقل قبول بشم!اگر کاری توی نگاهم گناه پس تا جایی که توان داشته باشم انجامش نمیدم. منم آدمم در حالی که خیلی ها فکر میکنن از سنگم و ممکنه همون کار رو که گفتم نه انجامش نمیدم یه جا انجام بدم ,البته خدایی نه هر کاریا منظورم یه سری برخوردهاست که انگار برای بقیه عادی عادی شده.چند وقتیه که دیگه به کسی سر اعتقاداتم جواب نمیدم!کسی اگر میخواد من رو بشناسه باید ببینه چطوری رفتار میکنم و از رفتارم قضاوت کنه, با این وجود چند وقت پیش از یکی از دوستام شنیدم که گفت با این همه ادعا چرا همه 360 تو پسرن!تا اون موقع خودمم اصلا حواسم به این موضوع نبود چون واقعا دوستای دخترم 360 نداشتن پس لیستم دختر نداشت ولی این دلیل نمیشد که کسی بخواد بهم اینطوری بگه!در حالی که این دوستم با من ارتباط نزدیکی داشت و من هیچ وقت باهاش سر این مسائل بحث نکرده بودم و همیشه به یه آره یا نه اکتفا کرده بودم. ولی موندم که چطوری روم قضاوت کرد,یعنی واقعا فکر کرد من میتوانم خیلی راحت با هر پسری که از کنارم رد میشه دوست بشم؟ و …….. کلا از اون روز  شکه شدم.حس بدی بود. با این همه قول و قراری که با خودم گذاشتم بازم وقتی یکی بخواد به هر طریقی باهام دوست بشه جبهه میگیرم و مذهبی بودنم رو میگیرم جلوم تا ازم دور بشه,چون واقعا تنها دلیلش همونه, من با پسرهای فامیلمونم  خیلی راحتم! میگم میخندم سر به سرشون میذارم و هزار کوفت و زهر مار دیگه ومشکلی با اونها ندارم ولی نمیدونم چرا واسه بقیه عجیبه که من با اونها راحتم ولی جلو بقیه پسرها جبهه میگیرم !دلیلش خیلی سادست، اونها هیچ وقت پاشون رو از گلیمشون دراز تر نمیکنن ولی  بقیه اینطور نیستن,نگید که هستن که نمیتوانم قبول کنم و باور کنم ادمهایی که سر راه من سبز میشن همه بچه های خوبی هستن و فقط میخوان من واسشون یه دوست عادی باشم.اگر کسی اینطوری باشه و بتونه اعتماد من! رو جلب کنه منم مثل یه دوست عادی باهاش برخورد میکنم و این به نظرم مشکلی نداره.

همه این وراجی ها و این حرفهای تیکه تیکه واسه اینکه میخواستم بگم, به خودم بگم که کلا دیگه در هیچ موضوعی ادعایی ندارم و همه چیز خلاصه میشه با اینکه دلم میخواد یادلم نمیخواد حالا بماند که دلم بر چه اساسی تصمیم میگیره.

نگاشته شده توسط: yas | اکتبر 28, 2007

122

وقتی یزد بودم فکر میکردم تا دستم به کامپیوترم برسه 200 تا پست مینویسم ولی نمیدونم چرا نمیشه!!!1.همیشه وقتی میرم آرایشگاه و برمیگردم کلا نیشم تا بناگوشم بازه!!!در نتیجه همه میفهمن من رفتم آرایشگاه ولی این سری که ابروهام رو مقداری داغون نمودم و داشتم از استرس دق میکردم که الان من با این 2 تا ابرو برم خونه چی میشه؟ هیشکی نفهمید که ابروهام نصفش نیست!به نظرتون قضیه چیه؟به هر حال واسه من که خوب شد.الان کلی گوگولی شدم و کلا جلو آینه دارم زندگی میکنم!!!!!!

2.از عروسی زورکی نفرت دارم!منظورم اون سری از عروسی ها که نری یه حرفه! بری یه حرف!, ساده بری یه حرف! جینگیل بری یه حرفه! پوشیده بری یه حرفه! ل خ تی بری یه حرفه!تازه الان با این ابرو ها یه حرف دیگم دارم، شیطونه میگه روز عروسی بذارم برم مسافرت.از بس لباسو پارچه و مدل و کوفت دیدم قدرت انتخابم صفر شده.

 

3.این عکس به نظرتون چیه؟

 

شبی که خریدیم کیک بود یعنی رولت بود که توی خونواده ما با سلیقه همه جوره ولی از اون6 صبحی که جوجو(خواهر زاده گرام)با دستهای خامه ای بیدارمون کرد که دسهام کثیف یکی بشوسته!(بشوره) بیشتر شبیه آجر شده!

 

4.مهمترین موضوع این روزهای زندگی من شده ندا,یادتونه کلی ذوق مرگ بودم که ندا عقد کرده و تعریف کردم با هم رفتیم بیرون واینا,ندا 2 هفته است که تصمیم داره طلاق بگیره و من مثل خودش توی شوک هستم,عجیبه واسم، کسی که روز اولی که من رو دید کلی با من حرف زد که ببینه چطور دوستی هستم واسه همسرش که اگر بین اون و ندا شکر آب شد، من تلاشم رو میکنم واسه حفظ زندگیشون یا نه؟حالا خودش زندگیش رو  ول کرد.

پیش خودم کلی قضاوت میکنم و لی هیچ کدوم رو به ندا نمیگم!با ندا که حرف میزنم تقصیرها رو میندازم گردن ندا و هی بهش میگم ندا صبر کن ندا 1 ماه صبر کن ببین اون چی کار میکنه و…….. ولی وقتی حرفها و اتفاقات رو میشنوم میمونم دیگه چی بگم! گاهی اوقات به خودم میگم کاش دوست پسرش بود کاش ادم غیر مذهبی بود کاش خانواده ها مخالف ازدواجشون بودن کاش …… ولی آخرش میمونم یه جورایی .کلا اوضاع بده و حرفهای من جلوی تصمیم ندا رو نمیگیره و فقط ارومش میکنه تا هر روز 2-3 ساعت گریه نکنه.کلا موضوع اینکه چرا انقدر راحت یه زندگی میتوانه تموم بشه البته انگار از این راحت ترم زندگی ها تموم میشه!به هرحال اگر قرار باشه این اتفاق یک سال دیگه میفتاد همون بهتر که الان اینطوری بشه

۵.یکی از دوستای دوران دبیرستان رو نصفه شب تو ۳۶۰ پیدا کردم! خیلی جالب بود که بعد از ۵-۶ سال دوباره با هم داشتیم حرف میزدیم و اصلا هم واسه هم غریبه نبودیم ،نصفه شبی کلی شماره رد و بدل کردیم

۶.یادم رفت

نگاشته شده توسط: yas | اکتبر 25, 2007

جوجه ها

وقتی شنیدم کلی جوجه 2-3 روزه توی مرغداریه و یه تعارف بهم زدن که میای بریم ؟ نشستم تو ماشین !!!!!,حالا ساعت چنده؟ 10 شب و مرغداری هم خارج از شهر بود آخرین باری که مرغداری رفته بودم 10 سال قبل بود و حدودا 10 برابر اینجا بود ولی اینجا یه مرغداری کوچولو بود و وقتی هم که مارسیدیم جوجه ها خواب بودن ،بهم گفتن که داخل مرغداری گرم و پر از بخار و با خودم لباس بردارم که بعدش سرما نخورم.چشمتون روز بد نبینه تا وارد شدم دیدم نفسم بالا نمیاد! از بس که هوا مرطوب بود و گرم و بو میداد ،ولی تا جوجه ها رو دیدم یادم رفت البته ناگفته نماند که اولش واسم خط و نشون کشیدن که باید کفشام رو بزنم تو مایع زد عفونی کننده و نرم وسط سالن بین جوجه ها چون هنوز واکسن نزدن و بیماری های عادی رو زود میگیرن, تقریبا به من گفتن میکروب ولی من که به روی خودم نیوردم !!!

همشون خواب بودن و چراغها هم فقط تا یه حدی اونجا رو میتوانست روشن کنه!

طرز خوابیدن جوجه ها انقده بامزه بود که حد نداشت ،هر کدومم که بیدار میشدن زود با ادم دوست میشدن البته قبلا شنیده بودم که جوجه های یک روزه رو وقتی میارن تو سالن تقریبا از ادم جدا نمیشن و پشت سر ادم میان.دوربین رو که روشن کردم همش بخار بود,عکسها افتضاحه چون هم دوربین من بد بود و هم اونجا تاریک

بود

chikens

sleep

این نمرده!فقط خوابه و از شدت تنبلی بغل ظرف آب خوابیده که یهو شب آب کم نیاره و کسی هم آب کش نره

my friend

!my friends

 

این یکی هم با من دوست شده بود

makhmal 

اینا هم که عمرا از جاشون تکون نمیخوردن!دقیقا مثل مخمل نرم ویکدست بودن.

قبل از خروج مجبور شدم با حوله کوچولو همرام صورتم رو خشک کنم و سوی شرتم رو هم بپوشم ولی بازم داشتم از سرما میمردم.

تو راه برگشت شدیدا احساس میکردم بو جوجه میدم ولی خیلی زود بوش رفت و اصلا انگار نه انگار که من مرغداری بودم.

پی نوشت:میبخشید عکسها این همه افتضاح شدن.

 

نگاشته شده توسط: yas | اکتبر 22, 2007

برمیگردم

من امشب دارم برمیگردم تهران و یه هفته به همه درسها تعطیلات دادم!اون درس قشنگ رو که بی تعارف خیلی دوست داشتم بگذرونم , حذف کردم, چون رفتم سر کلاس و بین اون 7-8 تا دختر و 10-20 تا پسر در برابر استاد که گفت اگر دوست دارید برید حذف کنید چون اگر پروژه ندید و خیلی دانشجو تاپی هم باشید عمرا بتونید از من 14 بگیرید , فقط من بودم که برگشتم گفتم استاد ماها خیلی این درس رو دوست داشتیم که گرفتیم و یا ترم اخریم یا تو ترمی هستیم که خیلی درسهامون سنگینه و نه میتوانیم درس شما رو حذف کنیم نه به ما واحد دیگه میدن و اگر میشه شما کمی تخفیف بدین, برگشت گفت من خوشحال میشم کلاس خلوت تر باشه ،البته ناگفته نمونه که دل بچه های مردم رو شاد کردم چون حداقل یکی جرات کرده بود به این استاد تو!!! بگه!منم دیدم اصلا حوصله استاد زبون نفهم ندارم رفتم و با اون مسئول اموزشی که همه ازش میترسن حرف زدم و اون خیلی راحت(برخلاف انتظار همه) حرفم رو قبول کرد و من جلوی چشمهای بچه های کلاس و بعد از گذشت 18 روز از حذف و اضافه با خیال راحت این درس رو حذف کردم و یه درس دیگه گرفتم, البته ناگفته نمونه که 175 تومن بدهی داشتم و یه آن قلبم اومد تو دهنم!چون کارتم فقط به من 160 میداد و باز من مونده بودم که این 15 تا رو چی کار کنم که رفتم به مسئول بانک گفتم و ازش شماره کارتش رو گرفتم و ریختم به حسابش!آی حال داد آی حال داد که در عرض سیم ثانیه همه کارها دست شد.ولی الان حالم گرفتس چرا؟چونکه کلاسم ساعت 11.5 تشکیل میشه و من برای اینکه به اخرین سرویس برسم, دیر بیدار شدم و یا خیال راحت صبحونه خوردم و داشتم خوش خوشان حاضر میشدم و فکر میکردم که همه راه رو با اتوبوس میرم که دیر برسم که دیدم یکی زنگ میزنه,با یه استکان چای شیرین ودویدم تو حیات و در رو باز کردم که دیدم دایی جان با 2 شونه تخم مرغ جلوم وایساده میخنده!میگم به چی میخندی دایی میگه میدونستم کلاس داری اومدم دنبالت,اینارم بذار تو یخچال و بدو!!!!!میخواستم سرم رو بکوبم تو دیوار .سرویس آخر که چه عرض کنم از سرویس اول هم که ساعت 10 میرسید دانشگاه، زودتر رسیدم و ساعت 9.5 دانشگاه بودم .یه چیز دیگم هست دیشب رفتم مرغداری!کلی جوجه کوچولو دیدم ازشون عکسم گرفتم! بیام تهران حتما یه سری عکس ازشون میذارم!انقده گوگولی بودن,دلم الان جوجه خواست !پ.ن:حال روحی ندا خوب نیست یعنی افتضاحه فکر میکنم بیشتر به خاطر اونه که دارم برمیگردمپ.ن۲:عروسی یکی از بهترین دوستام جمعه بود ولی من نتونستم برم!کلی به دانشگاه فحش دادم و بخصوص به کلاس زبان!

نگاشته شده توسط: yas | اکتبر 6, 2007

قاطی پاطی!!

خیلی خوش خوشان رفتم یه درس گرفتم به اسم امنیت شبکه که به خیالم یه اختیاری مسخره پاس بشه بره پی کارش بعد که رفتیم سر کلاس استاده از اینا بود که فکر میکرد چه خبره !!!!!!، همچین مارو نگاه میکرد که انگار ما یه سری پروفسوریم!!!!!!1 اینم سر دستمونه!!!!بعد یکم خط و نشون کشید و در نهایت یه پروژه گوگولی داد که گفت بیاین در مورد یه موضوعی کار کنید و اینا………. حالا این موضوعاتی که میگفت رو هیشکی نمیفهمید چیه؟؟؟؟بچه یکم زیر آفتاب زیاد مونده بود.حالا خیر سرمون میگیم درس 3 واحدیه که این همه خودش رو لوس کرد؛ استاده اون یکی واسه آز مدار همچین برخورد کرد که یکی ندونه فکر میکنه واسه خودش درس80 واحدیهاینها که منو کشتن و دیگه جای بحث نداره,اگر اینا قرار بود ادم بشن و یا من قرار بود میبد درس خوان بشم همون 2 سال اول درس میخواندم.اینطور که معلومه تا پایان ترم اینجا در خدمت یزد هستم و چون به شدت خوشکل برخورد کردم و در اتاقم رو قفل کردم و اومدم!!!!!!!1 کسی نمیتوانه بره تو اتاق واسه من کامپیوتر بیاره در نتیجه تا وقتی من حس پیدا کنم و کلید رو بفرستم تهران, کامی ندارم.اوضاع روحیم همچینی بهتر شده یعنی انگار داره اتفاقهایی میفته ولی خوب و بدش دست خداس.راستی از عجایب یزدم بگم که یه موسسه آموزش زبان, جمعه قبل, که شب قدر بود و روز قدس ساعت 8 صبح کلاس برگذار کرد.کلا من سعی میکنم تو یزد هرچی میبینم به روی خودم نیارم البته اگر بشه!!!!!!تازه قسمت قشنگ متجرا اونجاست که احتمالا بعد از ماه رمضان من زندگی دو نفره تا 10 نفره ای رو با خاله جان بزرگه شروع میکنم که یهو تحول زندگیم کم نشه.خوش و خرم باشید 

نگاشته شده توسط: yas | سپتامبر 28, 2007

اول

من میگم عشقتو میگی هوستو میگی اعتماد من میگم شکحست کدوم رو میگه؟من میگم عشق تو رو نمیدونم؟میخوای نصفش رو بدم به تو که توام داشته باشی؟ 



اوضاع خوبه روز اول واسه یه درس مسخره مثل گرافیک میرم یونی جان تا از خونه خارج شده باشم.پام رو که میگذارم تو فنی 5-6 نفر دورم رو میگیرن و سلام علیک چطوری؟حس خوبیه که هر طرف میچرخی یکی بگه دلم واست تنگ شده ولی همه اینا تا یک ربع  خوبه، بدش مسخرست و فقط یک لبخند تسنعی!!!! رو به لبهات میاره.فکر میکنم این استاد به جای گرافیک کامپیوتری باید میرفت اندیشه میگرفت چون بعد از یک ساعت هنوز بالای منبرش بود و همه داشتیم فکر میکردیم نکنه اشتباهی اومدیم سر اخلاق یا اندیشه.واسه خودم کلی تصمیم دارم که یه روز که کامی رو اوردم یا یه وقت خوب همه رو اینجا میگم.پ.ن:من نه عاشق شدم نه چیز دیگه،حتی دیگه واسم مهم نیست بقیه در موردم چه فکری میکنن و دیگم هیچ ادعایی ندارم! همون ادمم با همون حسهای قبلیم! فقط دیگه قرار نیست وایسم که کسی برام تصمیم بگیره فقط چون دوسش دارم، حالا هر کس که باشه.پ.ن۲:پست از خونه دایی کوچیکه

نگاشته شده توسط: yas | سپتامبر 23, 2007

برای تو نه کس دیگه

این پست هم مخاطب مخصوص دارد! بالاخره آدرس اینجا رو بهت دادمببین دوست سابق من!!! زندگی خیلی ساده تر از اونی که تو بهش نگاه میکنی، خودت ۴ روز قبل میگفتی “خیلی ساده تر اونچه بتونی فکرش رو بکنی میتوانی از زندگی لذت ببریمن هنوز چهار شاخ!!!!!!!موندم که ما چه مرگمون که مثل آدم نمیتوانیم زندگی کنیماین دومین سالیه که اول مهر من پر از بدیه و پر از عصبانیت،دیگه با خودت و من این کار رو نکن که البته کردی و گذشت، ولی نمیدون کی میتوانه اونچه دیشب و امروز و فردا به من میگذره رو التیام ببخشه نمیدونم تو راحت بودی یا یه دکمه DELداری و زدیش و تمام. از دیگران هم تقلید نکن چون تو ادمش نیستییه کتاب نباید بتونه روی تو انقدر تاثیر بذاره که واقعیت زندگی که من باشم یا تو باشی رو تحت تاثیر قرار بده و روان نابود کنه!ما آدمیم و اون قصهخودت باش خود خودت، ادم یک سال قبل.زندگی بازی نیست که یه ان واسش تصمیم بگیری،خوب زندگی کن.خدا نگهدارت



پ.ن:من امشب دارم میرم و چشمهام به قول ندا انگار غم ناک شده

نگاشته شده توسط: yas | سپتامبر 19, 2007

فراموش

وقتی میخوای یه چیز رو فراموش کنی باید رهاش کنی به امان خدا

نه اینکه بگی من تصمیم دارم، فراموشش کنم

چون اونوقت به خاطر تصمیمت مجبوری هی بهش رجوع کنی

نگاشته شده توسط: yas | سپتامبر 18, 2007

مخاطب کثیف

این پست مخاطب مخصوص داره گفته باشمامیدوارم که یه روزی اینجا رو بخونی.نمیدونم چه حسی داری,دیوانه ای یا هر چیز دیگه ولی حق نداری با زندگی یه نفر دیگه بازی کنینمیدونم چرا ازدواج کردی ولی میدونم هرچی بوده به زور نبوده و همسرت کسی نیست که واست کم گذاشته باشه که کاش کم گذاشته بود, ادم ساده و گلابی هم نیست که بگیم اون دل…رو زده, ولی چرا در عرض 3 سال زندگی الان باید به این فکر کنه که چطوری سومین نفر رو از زندگیش بندازه بیرون و در برابر یه سوال ساده من که دوست جون خوبی؟ چرا گرفته ای ؟وسط حیاط چشمهاش پر از اشک بشه و روزش رو با بغض باز کنه.نتونستم بهش بگم که فکر طلاقش درسته, نتونستم بگم که ترکت کنه, تنها بهت زده بهش نگاه کردم و گفتم جات رو نده به کس دیگه ولی خودتم از بین نبر. اون هیچی خودت زندگیت رو دوست نداری؟ تو که تا گفت طلاق مثل چی پشیمون شدی چرا کاری کردی که دلش بلرزه وقتی میخواد بره مسافرت.دلش بلرزه وقتی تلفن رو نگاه کنه دلش بلرزه وقتی پات رو از خونه میذاری بیرون.کاش دوستم بیشعور بود و بی خیال.انقدر پست نباش.

پ.ن:دکتری چیزی نمیشناسید من این دیدم رو عمل کنم؟فعلا زوم کرده رو بدی ها!

نگاشته شده توسط: yas | سپتامبر 16, 2007

روزگار مزخرف

خودم1:این مانتو باید کوتاه بشه _خودم2: کی حوصله داره بره خیاطی تو این یه هفته _خودم1:این لباس آبیه رو بردارم ؟هم گرمه و هم خشکل _خودم 2: کوتاهه,بذارش سر جاش و این قرمزه وزرد هم یقشون بازه, فکر بردنش رو از سرت بیرون کن._خودم1:یادم نره بگم یه کفش TIM دیگه مثل قبلیه واسم کنار بگذارن _خودم2: آره فکر خوبیه یادمه صبحها همیشه پاهات قندیل میبستکاپشن مشکیه هم همینطور و شال گردن صورتیه_خودم1:روسریام چی؟_ خودم2:فقط 4 تاشون بقیه زیادی مهمونی و جینگیلی هستن_خودم1: شلوارهام زیادن و جا نمیشن که !!!!_خودم 2:نصف بیشترشون شلوارک و تو خونه ای که هر 2 دقیقه یک بار یکی میاد و میره جایی واسشون نیست_خودم1:این لاک قرمز که دیروز خریدم خشکله ها _خودم 2:آهانننن بعد احیانا که نمیخوای ببریشون؟ خونه کی میتوانی لاک بزنی؟حتی تو خونه خودتونم که زیاد جالب نیست از بس که همشون جیغه و همه نذر دارن بیان برن, حالا شاید بشه یه فکری واسه پوست پیازیه و صورتی بی حاله کرد.خودم 2:جزوه هات و کتابهات فراموشت نشه خودم :1 باشهخودم2:یاسی این جینگیل ها رو بر ندار اینها واسه وقتی بود که دوستاتم اونجا بودن

خودم1:آره نه پری هست نه ارزو  و نه ندا, من که اونجا دیگه با کسی نمیرفتم بیرون و بقیه رو هم نمیشناختم.باشه این کفشها هم باید برگردن تو کمد چون اونجا از مهمون بازی خبری نیست.

خودم۲:گریه نکن یک سال فقط ،حالا به جهنم که یک سالم فوق میفته عقب و به همراهش کل زندگیت.

من دارم میرم یزد(میبد), البته یک هفته دیگه.

فردا ثبت نام با تاخیر

روزگار مزخرفیه

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها